متن ادبی کوتاه دوران جوانی

متن ادبی درباره ی نوجوانی – plusiha.com .:داستان کوتاه:. – متن ادبی شعر نو کوتاه جوانی – shereno.com اشعار و متون ادبی زیبا – نسخه قابل چاپ جوانی در شــعر فــارسـی – حکیمانه شعری در مورد نوجوانی و جوانی متن ادبی درباره ی جوانی – hitit.mahak.xyz چند جمله زیبا در مورد جوانی – نمازی سرشار از نیاز یک کلیک برای همیشه – مقاله ای درباره ی دوران جوانی ویژگی های دوران نوجوانی – tebyan.net

پيش فرض کوتاه و خواندنی درباره ی جوانی
کوتاه و خواندنی درباره ی جوانی
کوتاه و خواندنی درباره ی جوانی
جوانى، چراغ روشنِ شب پيرى است.
با زر و زور و تزوير هر چه خواهى، توانى؛ جز بازگشت جوانى.
جوانى، گوهرى است ناشناخته و پنهان، چون گم شود، شناخته مى‏شود نمايان.
جوان اگر بداند، مى‏تواند.
شوكت روزگار، عزت برقرار و سعادت زندگانى، محصول باغ جوانى است.
ستاره زيباى جوانى، به سرعت افول مى‏كند.
جوانى، دوره خودباورى و نوآورى است.
گاه خورشيد جوانى، غروبى غم‏انگيز دارد و افسوسى حيرت‏انگيز.
قدر جوانى را كسى داند كه دستش از آن دوران تهى است.
اگر بهار جوانى غنيمت شمرده نشود، خزان عمر محنت‏زا مى‏شود.
در آسمان عمر آدمى، ستاره تابناك جوانى فقط يك‏بار طلوع مى‏كند.
جوانى، گوهر ارزش‏مندى است كه در فراقش بايد گريست.
نعمت جوانى چون در سراشيبى رفتن افتاد، باز نمى‏گردد.
سعادت دوره پيرى، مديون سلامت دوران جوانى است.
جوانى، هديه‏اى الهى براى نيل به كمالات و ارتقاى درجات است.
جوانى:
بانگ است و خروش نه آرام و خموش
تحرك شديد و فعال نه آرامش و انفعال
سرمستى و افراط‏كارى نه اعتدال و هوشيارى
خوش‏دل و سبك‏روح نه درمانده و مجروح
جوانى، چونان مرغى است كه خيلى زود از لب بام زندگانى مى‏پرد.
جوانى، مهم‏ترين فصل كتاب زندگانى و بهترين بخش حيات انسانى است.
جوان مى‏تواند در پرتو الطاف الهى، از خود به خدا هجرت كند.
نتيجه توجه به جوانان بيدار، زنده ماندن ارزش‏هاى ماندگار است.
سيد محمدحسين حسينى هرندى
جوان در نگاه انديشمندان
براى شب پيرى، در روز جوانى چراغى بايد تهيه كرد (پلوتارك)
با چوب‏هايى كه در جوانى گردآورى، در پيرى گرم خواهى شد (مَثَل آفريقايى).
بسيارى از مردم، سعادت و شوكت روزگار پيرى خود را به سختى‏ها و مشقات روزگار جوانى مديون هستند (ناپلئون).
بهترين كارها اين است كه در جوانى دانش اندوزى و در پيرى به كار برى (بوذرجمهر).
با زَر خيلى كارها را مى‏توان انجام داد، ولى جوانى را نمى‏توان خريد (رايموند).
كسى كه در جوانى چيزهايى مى‏خرد كه لازم ندارد، در پيرى ناچار مى‏شود چيزهايى را كه لازم دارد، بفروشد (لرد آويبورى).
افراط‏هايى كه در جوانى كرده و مى‏كنيم، وامى است كه بايد در روزگار پيرى آن را ادا كرد (فرانسيس بايگون).
افسوس كه جوان نمى‏داند و پير نمى‏تواند (محمد حجازى).
اگر جهان از وجود جوانان خالى شود، ماتمكده تاريكى بيش نيست (كوليريج).
………………………………………………

متن های ادبی زیبای نوجوانان

خیلی خوبه که شروع به نوشتن کنید. بله با شما نوجوونها هستم. یک گوشه ی آروم و ساکت پیدا کنید و یک قلم و کاغذ و بعد شروع به نوشتن انشا نوجوانی کنید. اگه یک استکان چایی هم پیشتون باشه، دیگه بهتر!!. لازم نیست متن ها تون خیلی بلند باشه. بلکه حتی یک متن ۴ جمله ای هم برای شروع خوبه. شرط اول نوشتن نترسیدنه. دلنوشته های خودتون را روی کاغذ بیارید. شجاع باشید!


متن ادبی کوتاه دوران جوانی

سلام به

خداحافظی

با سلام به سال گذشته، آخرین

سالی که من در دبستان تحصیل کردم.

سا لهای امید، با هزاران دوست و

صدها خاطره؛ سا لهایی که با مقنعه ی

رنگارنگ، به کوچه پس کوچه های

کتابها می رفتم. سا لهایی که از راه های

ریاضی، از مفاهیم علوم، از سرزمینهای

جغرافیا، از شرح مدنی و از عشق قرآن،

درس زندگی آموختم.

واقعاً که عمر انسان کوتاه است؛ آن قدر

کوتاه که تا چشم باز کنی، خود را در دنیای

دیگری م یبینی. من سا لها را با کتاب

گذراندم و بوی خوش گلهای فارسی

را احساس کردم. حالا وقتش رسیده که

دستهایم را رو به آسمان بلند کنم و فریاد

بزنم: دوران دبستان! روزهای کودکی!

خداحافظ برای همیشه ! و بدان که یاد و

خاطره ی تو هر لحظه در قلبم جاری است.

نرگس فرج پور / بابل


متن ادبی کوتاه دوران جوانی

برای آخرین بار

با التماس می نگرد

به چشمهای خیره ی او

و برای آخرین بار

صدا را از حنجرهاش می رهاند

چگونه می شود قلب او را به دست

آورد؟

در حالیکه پاره می کند

لباس درختان را

بی فایده است!

آخر برای باد چه اهمیّت دارد

فریادهای یک برگ ناشناس؟

مهسا صالحی / اصفهان


متن ادبی کوتاه دوران جوانی

درواز ه ی

یک روز آفتابی

تا حالا چیزی گم کرده ای؟ پول،

کتاب، روان نویس یا خیلی چیزهای

دیگر؟ گم کردن در کل ناراحت کننده

است؛ امّا گم کردن کلید؛ یعنی پشت در

ماندن!

هی قدم می زنی، راه می روی و به

جایی نمی رسی. عقربه های ساعت هم

با تو لج می کنند و راه نمی روند، چاره

چیست؟ یا کلید باید از راه برسد یا این

که خودت مجبوری به جست وجویش

بروی.

بگذار رازی را با تو بگویم. من بارها و

بارها گم شد ه ام. آ نوقت شروع کرد ه ام

به وزیدن. از درخت ها و باران عبور

کرد ه ام. چاره ای نبود. باید به جست وجو

برمی خاستم. می خواستم دری را باز کنم

تا به آ بهای بی پایان برسم. نمی دانید

چقدر تشنه بودم. با رگبارها به شیشه ی

پنجره های بسته می خوردم. می خواستم

دست کم سایه ای ببینم. می خواستم

کسی مرا رشته رشته رشته ببیند و نگاه

کند کسی را که تازه از جاده های مه آلود

آسمان رسیده بود. میخواستم پس از

هزاران هزار بار مردن، دروازه ی یک

روز آفتابی را با کلید ایمان باز کنم.

من می خواهم کلیدم را پیدا کنم

تا باز کنم در خانه ی خورشید را، من

نمی خواهم همیشه در این تاریکی بمانم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *